
دیدارهایمان چه زود گذشت .........
چه زود از کوچه ی دل بستگی ها پر کشیدی
تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی
ولی دیروز به من گفتی
که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی
ولی چرا دیر گفتی
کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی
آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای

دستانم تشنه ي دستان توست
شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم 
با تو مي مانم
بي آنکه دغدغه هاي فردا را داشته باشم 
زيرا
مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت


تا نگاه عاشقانه لبريزم
دوست دارم از نگاه معصومت
همچو شبنمی شوم بياويزم
عاشقانه ترين ترانه شب
هديه بر غم لبان خاموشت
در طلوع بی كرانه عشق
آسمان پرستاره تن پوشت
خيره در زلال شبنم ياس
با بلور چشم تو هم رازم
در تلاطم واژگان سكوت
تا حديث عشق را بی آغازم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به ژایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


واژه هاي درون قلبم را يك به يك مرور مي كنم
عشق
اشك
انتظار
بيقراري
ديوانگي
آرزوهاي محال
نگاه عاشقانه
و ...
اما باز هم يك واژه را كم دارم
آن واژه تو هستي
آري من باز هم ( تو ) را كم دارم


